![]() |
![]() |
|
| شرح تکراری وقت.. |
|
کتابی با جلد آبی رنگ و عکس زنی مجهول السیرت، که تنها یک چشمش از میان توده
موهایش پیدا بود. موهایی خرمایی و پریشان.. صفحاتش را ورق زدم. داستانی با
نام"روبرتو مرده است؟" شب پیش خابش را دیده بودم، یازده صبح هم قلبم لرزیده بود!
سراغش را از مارتا.. خوآن وسارا گرفتم.. او مرده بود.. مثل روبرتو. بعد از آن تمام
دستانهای دیگرش را هم خاندم. اما... در هیچکدام از آن داستان ها خبری از دختر
موخرمایی پریشان روی جلد نبود. پس دختر پریشان موی کجای قصه پنهان شده بود...تلفن
که زنگ زد کتاب را بستم. صدای قژقژ و نفسهای یک نفر از پشت گوشی آشنا به نظر می
رسید. گوشی را پایین آوردم.. مدتی به صاحب آن صدا فکر کردم.. همه چیزاز ذهنم پاک
شد. افتادم روی تخت.. دوباره کتاب را برداشتم. صفحاتش را ورق زدم. داستانی با
نام"روبرتو مرده است؟" شب پیش خابم را دیده بود. یازده صبح هم قلبش لرزیده بود!
سراغم را از مارتا..خوآن و سارا گرفته بود.. من مرده بودم و زن مجهول السیرت، که
چشمشهایش ازمیان موهای خرمایی اش پیدا و پنهان می نمود، همینجا کنار من ایستاده
بود!
احسان بابايي آبانماه 89 |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 19:59 توسط احسان بابایی |
|
|
پیرمرد یکجا نشسته بود.. او لابلای گردش پره های چرخ دخترکی که تند میراند، به دنبال عقربه های ساعتش می گشت.. پیرمرد یکجا نشسته بود.. احسان بابایی 89.4.19
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 19:45 توسط احسان بابایی |
|
|
اسم داستان را بالا سمت راست نوشته بود. " دختری با پالتوی مَژنتا ". اسمی که نه بر حسب اتفاق بود و نه از پیش تعیین شده!... هر چیزی که درباره ی داستان به ذهنش می رسید تا آن لحظه در آن صفحه نگاشته بود... اما عاجز از هر نوشتار منسجمی ، کلافه به نظر می رسید. سینه اش از هزار واژه می جوشید لیکن قفل حنجره بود که نمی شکست! لحظه ای قلمش از حرکت ایستاد... چشمانش برق زدند!! انگار که وصف جدیدی به ذهنش رسیده باشد. روی تمام نوشته های پیشین اش خط کشید! بلاخره قفل شکست.. او صفحه را برگرداند... بالا سمت راست نوشت: " دختری با پالتوی مَژنتا ". اسمی که نه بر حسب اتفاق بود و نه از پیش تعیین شده!... و دوباره وصف اش را از نو شروع کرد... .
احسان بابایی اسفند ماه 1388- تبریز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 13:13 توسط احسان بابایی |
|
|
. . . . . .. ................................... . . ..............................................!!!!!???? . . . . . |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 14:57 توسط احسان بابایی |
|
|
من غلام قمرم.. غیر قمر هیچ مگو...! پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو...! سخن رنج مگو... جز سخن گنج مگو...! ور از این بی خبری رنج مبر.. هیچ مگو!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 14:31 توسط احسان بابایی |
|
|
نگاهم از پشت پنجره خیره رو به بیرون بود و بارانِ چشمهایم صورت ماتش را هاشور می زد
تبریز-آبان ماه ۸۸
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:42 توسط احسان بابایی |
|
|
قلم را روی کاغذ سُر می داد و روی خطوط، اشکال نامفهوم و پیچ در پیچ می کشید. نه جمله ای در ذهنش بود و نه حتی کلمه ای! هیچ واژه ای نمی توانست سرآغاز نوشته هایش باشد.. نه ساقه ای برای عشق و دردی که " آه" را در گلو گاهش بخشکاند. نه شوق و آرزویی که در لبخندی کوچک خلاصه شود...!هیچ جولانگاهی در گذشته، حال و یا آینده نداشت. نمی خاست پس از این هرگز بخابد و یا راه برود. نمی خاست بنشیند، پلک بزند، یا حتا دم و بازدم کند. لحظه ای هر چه را که به عقلش می رسید نفی کرد.. ذهنش را از هوای خالی اَنباشت! دیگر نفس نکشید!
حال نه سنگین بود و نه سبک.. نه خوشحال بود و نه اندوهی داشت.. نه نشسته بود و نه ایستاده!... نه بادی و نه هیچ صدایی.. نه کاغذی و نه قلمی.. هیچ خطی هم نبود.. دیگر هیچ چیز نبود. عدم... او کمی قبل از آن که دوباره احساسی را تجربه کند، تصمیم گرفت و به نبودن ادامه داد...
احسان بابایی شهریورماه-88 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:21 توسط احسان بابایی |
|
|
..شوخی شوخی خدا حافظی هم بغض دارد چار ستون استخوانت می لرزد..رگهایت شل می شود..و گوشتت مثل سنگ صفت و سنگین..!حسش چنان روی پوستت صیقل می خورد که مو به تنت راست می شود..! آنوقت از بلندای تارهای موی تنت پرواز می کند! به گمانم روح آدم هم شوخی شوخی همین طور از جان آدم بیرون می آید
http://www.picdozer.com/image-4A30_4A9945CA.jpg !همیشه خداحافظی بغض دارد..*مخصوصن اگر میان جمع یکی را ... حیف
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 20:0 توسط احسان بابایی |
|
|
با یک دم بوی "تو" را از هزار توی رگهایم به جان می مکم عشق سرخ است.. "سرخ"
احسان بابایی شهریور ۸۸ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 20:10 توسط احسان بابایی |
|
|
تنم مي لرزد.دهانم پر از خاك ا ست. سينه خيز كه مي آمديم،شلوارم گرفت به سيم خاردار و به اتفاق پوست رانم را دريد. با اينكه چيزي نمي بينم اما جاي خراشش به شدت مي سوزد . صداي قلپ قلپ آب توي قمقمه ها … از نارنجك مي ترسم . اينجا همه چيز ترسناك است .در اين شبها حتي صداي جير جيركهاي كوچك نيز مرا مي ترساند. - تشنمه دارم مي سوزم . از شدت درد به خودش مي پيچد . به سختي او را تا اينجا كشانده ام. آتش تركش دارد گوشتش را ذوب ميكند. خونش بند آمدني نيست. گردن راست مي كنم و به دنبال جرعه اي آب سر مي گردانم تا دست كم زبانش را خيس كنم. همه جا تاريك است و افراد به سختي در نور كم ديده ميشوند .لنگان لنگان مي دوم به سمت فرهاد . بي مروت خودش را به خواب زده، زانو ميزنم كنارش. اسلحه اش را رو به بالا گرفته و انگشت سبابه اش به حالت آماد باش روي ماشه است .دست مي اندازم تا .قمقمه اش را بقاپم. خيز بر ميدارد . گلنگدن را ميكشد و يك آن صورتم را در نور كم نشانه مي رود ... بنگ.. ..! آصف از بالاي تپه غلت مي خورد و مي افتد پايين بنگ، بنگ. ناصر فرياد ميكشد : عمقلي... عمقلي.... فرهاد نوك اسلحه را مي چرخاند به سمت خاك ريز و شليك مي كند. سر كه مي چرخانم رو به آن مادر مرده ي زخمي ، صداي سوت خمپاره در آسمان مي پيچد .چند نفر فرياد مي زنند . غبار همه جا را گرفته . خودم را مي اندازم روي زمين .. بوم !
* * * چشم كه باز مي كنم هوا گرگ و ميش است .مه غليضي همه جا را گرفته و سكوت مطلق فضا را سنگين تر مي كند. مي خواهم بلند شوم. اما هر چه تقلا مي كنم بدنم تكان نمي خورد. خون ميان دندان هايم دلمه بسته. پشت گردنم داغ است. اما هيچ احساس درد نمي كنم. چيزي روي پاهايم سنگيني مي كند. بي آنكه بتوانم سرم را تكان دهم، نگاهم را ميگردانم به چپ. نصف تن فرهاد روي زمين افتاده. صداي ناله ي ضعيفي از آن طرف مي آيد. تنم مي لرزد. سعي مي كنم ، كمي آرام باشم. خوب كه به صدا گوش مي كنم، دو تا مي شود، نه سه تا مي شود. شايد هم چهار تا. اما سپيدي مه نمي گذارد صورتشان را خوب ببينم. صداي سرفه مي آيد. چشمانم را مي بندم. نصف ديگر تن فرهاد روي پاهاي من است. آيا مرده ام..؟ خدا كند مرده باشم. . يكي از صدا ها در تاريكي مي گويد: بايد زنده بمانم... بايد زنده بمانم .. .
پلك كه باز مي كنم، نزديكهاي ظهر است. نور مستقيم خورشيد چشمانم را اذيت مي كند. احساس گرما مي كنم. مگس ها آذارم ميدهند. انگار آمده اند تنم را با خود ببرند. دوباره از آن سو صداي ناله ميآيد. نگاهم را كه مي گردانم به چپ. حسن نیز افتاده روی زمین. چند سرباز مجروح ديگر نيز كنارش هر از گاه تكان مي خورند. صورتش را كه مي بينم، صدايش پژواك ديواره هاي گوشم مي شود. تركش خمپاره حفره اي ميان شكمش باز كرده. همیشه از او ميترسيدم. چون فقط او نارنجك مي بست دور كمرش. مرد عجيبي بود. يادم مي آيد هر شب كه مي نشستم پشت سنگر، كنار آن تيوتا ي نيمه سوخته، مي آمد ساكت مي نشست كنارم. به آسمان نگاه ميكرديم و بلند بلند آواز ميخوانديم ، با هم.- سردش كه مي شد، تنش مي لرزيد و هيكل درشتش را ميچسباند به من. چشمانش را ميديدم، برق مي زدند . او هم آرزوهایی داشت... و من بهش مي خنديدم!.. اما از او ميترسيدم! ..مخصوصا آن موقع كه چشمها يش سرخ مي شد و نارنجك مي بست دور كمرش.. اما حالا كه صورتش رو به من است ، آنقدر ضعيف و كم جان شده كه حتي به سختي لب تكان مي دهد. زل زده در چشمانم .لبانش تكان مي خورند .انگار مي خواهد چيزي به من بفهماند. گوشم را تيز مي كنم . هيچ صدايي نيست. فقط صداي جير جيركها شنيده مي شود، آن هم از دور. آنقدر توان ندارد كه حرفش را بلند بگويد . سرش را به سختي مي برد پايين، انگار مي خواهد اين گونه منظورش را به من بفهماند . نگاهم را از روي صورتش جولان مي دهم رو به پايين. پلاكش از زير لباس بيرون افتاده وضخم عميقي از بالاي شانه تا كف دستش را دريده. نا خواسته نگاهم يخ مي زند روي دستانش . نارنجكي بي ضامن ميان دستان خون آلود و لرزانش خشكيده. سعي مي كند زنده بماند تا شستي نارنجك رها نشود وانفجاري ديگر رخ ندهد .صدای ناله از هر طرف به گوش می رسد. موهايم راست مي شود به تنم – حتما ميان درگيري ضامن نارنجك را كشيده بود تا پرت كند پشت خاك ريز- بيچاره حسن چه در انتظارش هست . نگاهش را مي خوانم و صورت گردو مهربانش را هيچ گاه فراموش نخواهم كرد. زمين مي لرزد و صداي جيرجيركها هر لحظه نزديك ونزديك تر مي شود .از آنها مي ترسم .چند بار از نزديك ديدم اشان. در پستوي چرخهاي تانكها خانه دارند . و صبح ها كه با حركت زنجير تانكها با سروصدا بيرون مي آيند، ترسناك تر مي شوند. ... جير.. جير.. جير ..
پايان _ تابستان 86 احسان بابایی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 18:46 توسط احسان بابایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1389 تیر 1389 اسفند 1388 دی 1388 آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
| پیوندها |
|
میثم میرزنده دل مهره سعید دافعی رضا هدایت بهمن طهماسبی پور نما86(میثم مکارمی) upload picture میس کارتون شعار نویسی(احمد نورآذر) رحمان مجرد |
|
RSS
|